ادبیات و داستان

ادبیات و داستان

ادبیات و داستان

ادبیات و داستان

تنبور

بعد از حوادث سال شصت و یک خیلی ها فراری شدند. خیلی ها هم به زندان افتادند. در حالیکه من با جابه جایی مختصر و آرامشی که ذاتاً داشتم در گوشه ای از تهران به سلامت زندگی را می گذراندم. کار تازه ای را شروع کرده بودم. حس می کردم آدم دیگری هستم که در مملکتی غریب زندگی می کنم. در حرفه ی جدیدم که عینک سازی بود مهارت پیدا کرده و درآمد متوسطی داشتم. تلاش می کردم گذشته را فراموش کنم و پولم را به حدی برسانم که مغازه ی عینک سازی مورد اجاره را بخرم. اعتبار نیم بندی به دست آوردم. با دکتری کار می کردم که در واقع چشم پزشک به معنای امروزیش نبود، بلکه پزشک عمومی بود که اپتومتری هم می کرد. من برایش بیمار می فرستادم او برای من مشتری و هر بار که مشتری می فرستاد پیشاپیش زنگ می زد وبا هیجان اعلام می کرد که فرستادم. دو سال بود که از دانشگاه تهران اخراج شده بود. اگر از خودش می پرسیدی چرا؟ سکوت می کرد و فقط چند کلمه ای درباره ی اخراجی های سال شصت حرف می زد. اما حقیقت ماجرا از این قرار بود که یک روز سر درس اپتومتری، در حالیکه دختر خانمی را برای نشان دادن طرز کار افتالموسکوپ بلند می کرد، در هنگام لحاظ چشمان دختر طاقتش نمی گیرد و او را در مقابل کلاس می بوسد. البته این موضوع به ماجرای من مربوط نمی شود و دکتر هم آدم بدی نبود.

موضوع دکتر مرا کمی پرت کرد. باید پیش از این می گفتم که در دوران دانشجویی یکی از همکلاس هایم را دوست داشتم. او دختر مغرور و زیبایی بود. در عین حال پرکار و زرنگ. عضو تیم بسکتبال دانشکده بود. و من یکی از بیننده های ثابت مسابقات او بودم. گاهی در جلسات تمرین هم مثل نقطه روی نرده های کنار سالن می نشستم. همیشه وانمود می کرد که توجه ای به پشتکار من در این همه تشویق ندارد. ومن هم تقریباً باورم شده بود و همچنان نقش یک مشوق مثبت را بازی می کردم. از وجودش، حرکتش، شادی اش و اخمش در هنگام بازی به وجد می آمدم. همین کافی بود. اگر چه این اواخر حس می کردم یک جوری متوجه قضیه شده اما بروز نمی دهد. در جریان انقلاب من که به عنوان یکی از نمایندگان دانشگاه انتخاب شده بودم، برای خودم در مقابلش احساس دیگری پیدا کردم. او هم با دقت بیشتری بعد از آن نگاهم می کرد. انتخابش را به عنوان مسئول کمیته ورزشی دانشگاه مدیون من بود و این را می دانست. با این وجود رفتارش همچنان خشک بود. با هزار فعل و زبان به او حالی می کردم که خاطرش را می خواهم، اما اعتنا نمی کرد، تا اینکه یک روز در جریان اعتصابات دانشجویی در گوشه ای خلوت به او ابراز عشق کردم. سکوت کرد. چشمان خمارش را طوری چرخاند که متوجه شدم باید فراموشش کنم. و همین کار را هم کردم. و بعد از انقلاب فرهنگی شنیدم که با یکی از قهرمانان ملی تیم هاکی ازدواج کرده، و موضوع برایم روشن شد. فقط نامش به عنوان یک اسطوره ی شخصی در ذهنم باقی ماند. ساناز.

دی ماه سال شصت وچهار، غروب روز سه شنبه بود که دکتر زنگ زد و با خوشحالی گفت که :)) برات مشتری فرستادم، به اعداد و ارقام نسخه توجه نکن یک جفت شیشه ی اسفر بزن رویه قاب خوشگل، تا می تونی طولش بده و بگو که این شیشه پیدا نمی شه. بهتره که شیشه ی رفلکس براش پیدا کنی، طرف بیشتر به روانپزشک احتیاج داره تا چشم پزشک ولی انگار حالیش نیست. پاک قاطی داره.))

  مشغول کار بودم که وارد شدند. طبق معمول از پشت دستگاه تراش بلند شدم تا پشت پیشخوان با ژست های آب دوخیاری مشتری را جلب کنم، که چشمم به ساناز خورد. روسری به سر داشت و شانه های سبزش افتاده بود. و مرد که فوری دانستم همان قهرمان هاکی گذشته است با قدی بلند و چهره ای تکیده در کنارش ایستاده بود. صادقانه سلام دادم دست شوهرش را فشردم و بی مقدمه اعلام کردم که خانم بهرامی از بهترین دانشجویان ما بوده و اکنون به پاس احترام او در خدمتگزاری حاضرم. چشمان ساناز دیگر آن حالت خمار را نداشت. اما برق می زد. و شوهرش با وقار و آرام صحبت مرا با لبخند پاسخ داد. به همین سادگی دوست شدیم طوری که ساعتی بعد هر سه مثل دوستان قدیمی در اتاق پشتی، که کارگاه بود، دور میز نشسته بودیم و چای می خوردیم.

همینطور آن دو را نگاه می کردم. به حرف هایشان گوش می دادم و مثل حیوانی رام می سوختم. به محض اینکه پرسیدم در این مدت کجا بودید؟ ساناز تعجب کرد، اما همسرش در کمال صداقت به ساناز رو کرد، انگار از او تاَئید می خواست، ساناز با چرخاندن و بستن چشمهایش قبول کرد و قهرمان ماجرایش را به سادگی بیان کرد.

  حزبی که من سمپاتش بودم او عضوش بوده و در سال شصت و یک مجبور شده به کردستان فرار کند. یک سال بعد دستگیر شده و بعد از طی دو سال و نیم زندان در ایران، آزاد شده و اکنون بی هیچ شغل و درآمدی در خانه ی یکی از اقوام موقتاً زندگی می کند. چیزی نپرسیدم. الحق که همه چیز را به طور خلاصه گفته بود ومن جز اینکه بگویم اگر مایلی از فردا همینجا پیش من کار کن چاره ی دیگری نداشتم. در واقع خودم حس می کردم، که برای زندگی ساناز تلاش می کرد. زیبایی ماجرا طوری مرا گرفت که درآن لحظه ابداً به سه سال ونیم تنهایی ساناز و دختر کوچکشان فکر نکردم. اصلاً به هیچ چیز دیگری جز موقعیت دوباره و رابطه فکر نمی کردم.

  یک ماه بیشتر نگذشت که آنقدر به ابراهیم شوهر ساناز نزدیک شدم که خودم هم باورم نمی شد. دوست شده بودیم. رفقایی که گویی از قدیم با هم بودیم. دوست داشتنی بود، طوری که فکر کردم، ساناز حق داشته. این مرد دوست داشتنی است. اتفاقاً کارش را هم خوب انجام می داد. ساعت کار ما از نه صبح شروع می شد، دوازده تا دو استراحت داشتیم و دو تا هفت بعد از ظهر ادامه می دادیم، که اغلب تا هشت شب طول می کشید و ابراهیم ذره ای مخالفت نداشت. روپوش خوشگلی برایش خریده بودم که اندام برازنده اش را دو چندان می کرد. حتی تراش شیشه را هم به سرعت یاد می گرفت. همه چیز را یاد گرفت. جز جلب مشتری. او ساعت استراحت را در مغازه  می ماند. و یک روز که زودتر آمدم متوجه شدم که ضرب می زند. نت های حسین تهرانی را مشق می کرد. و عجیب اینکه ملودی های زیادی را که اغلب محلی بودند، بلد بود و به راحتی میزد و می خواند. از آن به بعد من هم به کارش علاقمند شدم.

  سه ماه بعد سه تار را شروع کرد. در این ساز مهارتی از گذشته نداشت بنابراین تمرین بیشتری می کرد. در طول ماه های آخر بهار بیشتر از ده شب در مغازه ماند تا اواسط شب همراهش می ماندم بعد می رفتم اما او یکسره تمرین می کرد. در مدت چهار ماه بیش از صد آهنگی را که با ضرب می زد با سه تار هم بلد شد. ساناز از این وضع کلافه بود.

(( از این وضع ذله شدم تو یه چیزی بهش بگو )) سنگ صبور ساناز شده بودم. کنار دستم می نشست و آرام آرام از زندگیش می گفت. زنگ می زد و با ز همان حرف ها. همه چیز درباره ی ابراهیم. اینکه جز این ساز لعنتی به چیز دیگری توجه ندارد.(( شدم مرد خونه.))  راستش از این وضع بدم نمی آمد. ساعت ها کنار ساناز می نشستم و به حرفهایش گوش می دادم. از اینکه در هفته چهل ساعت درس می داد، جایی نبود که خستگی اش را درکند رنج می برد. دلداریش می دادم که:(( می بینی لرزش دستش افتاده موسیقی درمان طبیعی بیماریشه. مطمئن باش تو کارش موفق می شه !)) آه می کشید و می گفت:(( من که چشمم آب نمی خوره))

  یک شب که تا دیر وقت توی مغازه آهنگ های ابراهیم را گوش می دادم، یک مرتبه آرام شد. ساز را کنار گذاشت برای اولین بار حرفی غیر معمول زد:(( تو دوست عزیز من هستی. می توتنم کاملاً به تو اطمینان کنم؟)) به اندازه ی دو گیلاس آب شنگولی باقی مانده بود. پیش از اینکه جواب بدم آن را در استکان ها ریختم و با قیافه ای حق به جانب گفتم (( مگر در این مورد شک داری؟)) دستی به سر و صورتش کشید. چشمانش گرد شده بود. لرزش خفیفی را در دستانش حس می کردم. سیگاری آتش زد. و به آرامی گفت:(( باید به من حق بدی. تشخیص دوست و دشمن برام خیلی سخته، اما تو دوست منی.)) پک عمیقی به سیگار زد و ادامه داد(( فکر می کنی که واقعاً من می خوام موسیقی دان بشم، یا پا جای پای میرزاعبداله در سه تار بگذارم؟)) یکسره نگاهم می کرد، نمی دانستم چه بگویم. سکوت کردم، خودش ادامه داد(( نه، نه، واقعاً اینطور نیست. من بر اثر شنیدن و همراهی با دائی ام که خواننده ای محلی بود، بسیاری از ملودی های محلی را می دانستم ، نیمچه صدایی هم داشتم. کردستان در عراق شب های دراز، با خواندن، رفقا را سرگرم می کردم. رفیق جوانی که اهل تهران بود، مجذوب من شده بود. البته به خاطر صدا و سرگرمی بوده اما کم کم متوجه شدم موضوع چیز دیگریست.)) در این لحظه سکوت کرد. با انگشت فشاری به پیشانیش داد، انگشتانی که اینک می لرزیدند. حس کردم به چیزی باور ندارد. باید حرفی می زدم (( هنوز باور نداری که من هم سمپات حزب بودم!)) بلافاصله گفت)): موضوع این نیست. اصلاً ربطی به حزب و سمپاتی و این حرفها ندارد. رفیق جوان من موضوع دیگری را گفت که می خوام به تو بگم، و قسم به این آب تلخ که جز ما دو نفر کسی از آن با خبر نیست.))

  ساناز همیشه در حرفهایش به جنون اشاره می کرد. جنونی که بعد از دستگیری و اسارت در وجود ابراهیم حادث شده است. پیش از این نمی توانستم باور کنم. اما اکنون با توجه به حالت چهره و نوع بیان به نظرم واقعیت پیدا می کرد. نگاهش طوری بود که ساحری می خواهد رمزی بگشاید. با دهان باز و سکوت گوش می دادم. (( همین خیابان بغلی بالاتر از چهارراه نادری )) گفتم ((فلسطین آره کاخ )) ((انتهای کوچه ی بن بست خانه ای هست که باید به آن راه پیدا کنیم.)) گفتم ((چرا؟)) سیگارش را خاموش کرد. چشمانش برق می زد و هیکلش حاکی از حادثه بود. جا به جا شد. کفش و جورابش را در آورد. نمی دانم در خلال این مدت به چه فکر می کرد اما من به حرفهای ساناز فکر می کردم. (( یه جوری شده، انگار تو این دنیا نیست، می ترسم، یه فکری، یه چیزی تو کله شه که از آن وحشت می کنم )) (( تو خبر داری چی تو مغزشه؟)) (( اگه خبر داشتم که اینقدر نگران نمی شدم)) خود را لحظاتی ساناز حس کردم مادینه ای هراسان که با وحشت لبهای فشرده ای را می نگرد.

پاهای درازش را جمع کرد و در حالیکه با انگشت شصت پا ور می رفت گفت:(( بهتره درباره رفیقم اینو بگم که وضع خانواده اش عجیب بوده، پدرش ضد دین دو آتیشه، مادرش مذهبی متعصب دو برادرش یک از یک تندرو تر و هر یک چرخاننده یکی از گروهک های مورد تعقیب، غیر از رفیقم بقیه در همان اوایل انقلاب مهاجرت می کنند. و این بازمانده ی آرام هم دو سال بعد مورد تعقیب قرار می گیرد و او هم مثل من به کردستان عراق فرار می کند.)) سکوت کرد. استکانش را سر کشید. از اینکه ممکن بود در آستانه ورود به یک ماجرای سیاسی باشم نگران شدم. خواستم حرفی بزنم که ادامه داد((توی زیر زمین آن خانه یک گنج درست و حسابی پنهان شده. و بهتره اعتراف کنم عامل دستگیری ام در مرزهای شمال خودم بودم، دغدغه ی این گنج خواب و خوراک را ازم گرفته بود، در زندان هم مدام تو فکرش بودم نقشه های زیادی کشیدم که البته همه بعد از آزادی نقش بر آب شد.))

  مغزم از کار ایستاده بود اما احساس بدی نداشتم. چشمانش دیگر برق نمی زد، خالی و محو به طرف من دوخته شده بود. انگار منتظر سؤال بود. سؤالی که شاید مربوط به راه ورود آن خانه باشد.(( خالیه؟)) نگاهش چرخید، لبخند تلخی زد و گفت: چند سال پیش مصادره و فروخته شده و صاحب فعلی اش مرد بازنشسته ی شهرستانیست که از قضا استاد سه تار است، با زنش زندگی می کند، فرزندی ندارد و جمعاً سه نفر هم شاگرد دارد که اغلب بعد از ظهرهای وسط هفته چند ساعتی به آنجا می آیند.

(( در این مدت شاید گنج به باد رفته باشه !))

(( غیر ممکنه. مگر اینکه یکی از این موشک های صدام بخوره درست توی زیر زمین!))

و بعد خنده سر داد. در همان حال دستهایش را بالا برد و گفت:(( لعنتی ها ، این موشک ها چه شدند، باور کن یه کم آتش موشک ها تندتر بشه پیرمرد، می زنه بیرون.)) حالا می فهمیدم که چرا بشدت اخبار بمباران ها را دنبال می کند. ما فاصله زیادی با آن خانه نداشتیم، کم کم داشتم فکر می کردم که نکند من جزئی از نقشه ی گنج بوده ام، چندین سؤال با هم ذهنم را گرفته بودند. اینکه ساناز از این ماجرا واقعاً بی خبر است؟ اینکه اصلاً این گنج چیست و بلاخره اینکه فاصله ی مغازه تا خانه دقیقاً چقدر است.

(( حالا این گنج چیست؟))

(( میلیون ها در آن زیرزمین پشت دیوارها خوابیده))

(( منظور از میلیون ها چیه ؟))

(( بعداً می فهمی !))

_ استکانم را برداشتم نیمی از آن را برای ابراهیم ریختم و بقیه را سرکشیدم، لبخند موذیانه ای برلب داشت ابداً دیگر به آن آدمی که به نظر دچار فشارهای عصبی بود، شباهت نداشت. کار سختی بود اما راست به چشمهایش نگاه کردم گفتم:(( قبل از اینکه ادامه بدی بالا غیرتاً به این سؤالم پاسخ بده ))

لبانش را جمع کرد و گفت:(( باشه )) پرسیدم :

(( ساناز از این ماجرا خبر داره ؟))

درست درهمین لحظه تلفن زنگ زد. زنم بود، می خواست بداند چرا اینقدر دیر کرده ام،

(( مگه نگفتم شیر خشک بچه تموم شده !))

(( باشه، باشه، ))    

 ابراهیم با حالتی عجیب نگاهم می کرد. گوشی را که گذاشتم پرسید .

(( کیه ؟))

گفتم :(( همسرم ))

بالافاصله با حالتی مافیایی نگاهم کرد و گفت :

(( در این مورد نکنه چیزی به همسرت یا هر کس دیگری بگی ، قضیه خیلی جدیه ))

شب به زحمت خوابم برد، و صبح قبل از ساعت هفت ونیم  خودم را به در خانه ی ساناز رساندم. همینکه اتومبیل فولکس را کنار پیاده رو دیدم خیالم راحت شد. هنوز نرفته بود. اینکه ساناز از این موضوع با خبر باشد یا نه برایم در این لحظات از خود موضوع مهم تر بود. و دیگر به ابراهیم اعتماد نداشتم. طولی نکشید ساناز در حالیکه دست دخترش را گرفته بود از آستانه طلوع کرد. از دیدنم تعجب کرد. و از اینکه می خوام تا دبیرستان همراهش باشم خوشحال شد. اول باید بچه را به مهد کودک می برد. بلا فاصله بعد از اینکه بچه را تحویل مهد داد گفتم : می خوام چند کلمه ای جدی باهات حرف بزنم. سرخ شد، چشمان مستش به شکل غریبانه ای لرزید در حالیکه نگاهش بیتاب به من دوخته شده بود گفتم:

(( تو در مورد نقشه های ابراهیم چه می دانی؟))

بی اختیار خندید، خنده ای که بیشتر عصبی بود، به سرعت دنده عوض می کرد، سکوت کرد و پس از مدتی گفت:(( پس به تو هم سرایت کرده )) گفتم ((چی ؟)) گفت)): هیچی خول بازی های ابراهیم!))

مدتی که گذشت و حرف هایی که زدیم متوجه شدم که هیچ اطلاعی از موضوع ندارد.  تا دبیرستان همراهش بودم و از آنجا با دلی پر آشوب به طرف مغازه پیاده راه افتادم.

  وقتی رسیدم ابراهیم گفت:(( زود آمدی؟)) بلافاصله گفتم:(( دیشب جواب سؤالم رانگرفتم)) او هم که آماده ی پاسخ بود گفت:(( البته که از این ماجرا کوچکترین اطلاعی ندارد، آنقدر تجربه دارم که دراین مورد با زنان مشورت نکنم. روح لطیف و طبیعت گرای زن توان برخورد با چنین موضوعی را ندارد!)) گفتم:(( اتفاقاً زنان سر رشته دار گنج و گنج یابی هستند)) خندید و در میان خنده اضافه کرد(( آره ، آره برای خراب کردن کارها الحق سررشته دارند.)) مدتی سکوت کرد بعد ادامه داد(( دوست عزیز من، صبر، صبر چیزیست که ما را در این کار موفق می کند. صبری که به خصوص زنان در مورد گنج ندارند.))

نمی خواستم به این بحث ادامه دهم. بنابراین سکوت کردم و مشغول ردیف کردن کارهای آن روز شدم که ادامه داد:

دیشب می خواستم نقشه ام را به طور کامل برایت روشن کنم که فرصت نشد. در مرحله اول سعی می کنم به خانه ی آن استاد سخت گیر راه پیدا کنم که خواهم کرد. در این اثناء هم اگر موشکی به اطراف خانه بخورد که بهتر. اگر نشد، دست آخر از این . . . ))

حرفش را قطع و در کارگاه را باز کرد و در حالیکه پا به زمین می کوبید، ادامه داد:

((. . . از همین جا تا مقصد، نقب می زنیم، من و تو، با صبر و حوصله . چیزی که در آنجا خوابیده، ارزش هر کاری را دارد.))

  در این لحظه به فکر حرف ساناز بودم (( خول بازی های ابراهیم!)) از طرفی دودل بودم، که این آدم با این سابقه ی سیاسی محال است خواب نما شده باشد، حتماً باید چیز مهمی در کار باشد، چیزی که زندگی مرا هم متحول می کرد. بنابراین بی اختیار گفتم(( بریم خانه را از نزدیک ببینیم!))

(( حالا سر عقل آمدی!))

  راه افتادیم. داشتم پاسخ فاصله خانه تا مغازه را می گرفتم. انتهای کوچه ی بن بست روی در ماشین رو پلاک نقره ای رنگی کوبیده شده بود (( کمالی )) حساب که کردم با مغازه فاصله ی زیادی نداشت. شاید از پشت به مغازه چسبیده بود. تعجب کردم. ابراهیم متوجه حیرت من شده بود، به همین خاطر گفت (( بزار اعتراف کنم، رفتن به چشم پزشک نقشه خودم بود، می خواستم به عینک سازی تو مراجعه کنم. که کردم، اما آشنایی تو و ساناز کاملاً تصادفی بود. البته برای من بهتر شد. تو دوست خوبی هستی و حالا هم که در این باره شریک هستیم.))

هفته ی بعد ابراهیم با خوشحالی گفت:(( استاد کمالی امتحانم کرد و پذیرفت.))

  مسئله ساعت درس و انضباط معمول نبود، چنان با استاد گره خورده بود که سر کار هم یک در میان می آمد. به توصیه استاد سفر کوتاهی به یکی از شهرهای غرب کرد و از اسدالله نامی به سفارش استاد سه تار تازه ای خرید. در هر نشست بیش از پنجاه ملودی را یک نفس برای مستمع مشتاق می نواخت. چنان ردیف ها و کوشه ها را سر بزنگاه بهم متصل می کرد که حس می شد آهنگی طولانی دم بدم، واقعه ای را برای بیان واقعه ای دیگر، ادامه می دهد.

  اوایل تابستان، صاحب مغازه فشار آورده بود که یا بخرم و یا تخلیه کنم. وقتی به ابراهیم گفتم، بلافاصله گفت (( اصلاً مهم نیست، حالا دیگر گنج دست خودمان است، میدانی ، از دیروز تنبور را شروع کرده ام.))

گفتم(( دارم مغازه را از دست می دم!)) بی آنکه تعجب کند ادامه داد(( دیگر نیازی به آن نیست!))

از قضا موشک باران هم شروع شده بود، گفتم موقعیت خوبیست، استاد را تشویق کن همراه ما به کرج بیاید)) گفت (( نه ، تنبور ساز عجیبی است . می خواهم تا آنجا که ممکنه آن را از استاد بیاموزم.))

ساناز و دخترش را همراه خودمان به کرج برده بودیم. تهران وضع خوبی نداشت. خیلی ها ازش فرار کرده بودند. و ما در گوشه ای از باغ در اطراف کرج چادر زده بودیم. سا ناز آه می کشید و می گفت (( چه فکر کردی حالا تو زیر زمین کمالی با خیال راحت نشسته و داره تنبور می زنه.)) گفتم (( مگه تو دیدی؟)) گفت (( آره دوبار رفتم. زیرزمین کمالی بددردیه، اولاً پر از سازه، بعدشم وقتی شروع می کنند، دیگه تمومی نداره، همینطور آهنگ پشت آهنگ انگار رهبر ارکستر جایی توی دیوارهای همون زیرزمین رهبری می کنه، ابراهیم پاک خول شده))

دوشنبه بود و ساناز کلاس داشت، با وجود اینکه دبیرستان تق و لق بود اما او باید می رفت، برای اینکه به دقت .وظایفش را انجام می داد. ساعت شش و نیم از کرج راه افتاده بودیم. نگاه کردن به زنی که سال ها پیش عاشقش بودی آن هم در اتوبان در حالی که پشت فرمان فولکس قورباغه ای سفید در مقابل فرمان ترک خورده، نشسته، هم از تجربیاتی بود که این روزها به شدت ذهنم را مشغول می کرد.

اما زیرزمین نمی گذاشت از لحظات لذت ببرم. زیرزمینی که وجودم را تصرف کرده بود و اکنون در اشغال دیگران بود. حتی به نظرم می رسید که ابراهیم مرا از نقشه حذف کرده و می خواهد به تنهایی گنج را بالا بکشد. ساناز با افسوس گفت (( بدجوری تو فکری، نگران نباش بالاخره یه جوری می شه! )) گفتم (( می خوای بعد از دبیرستان یه سر با هم بریم پیش ابراهیم !)) با تعجب گفت: )) این حرفو به خاطر من می گی ؟ تو که می بینی او منو به حال خودم رها کرده. یعنی واقعاً نفهمیدی که اون دیگه به من و بچه اش اهمیتی نمی ده!)) در حالیکه بغض کرده بود، ادامه داد (( نه اگه دیدیش بهش بگو چقدر ازش دلخورم !))

   وقتی رسیدم پلیس، راه بن بست را بسته بود، جمعیت در اطراف موج می زد. بی اختیار فریاد زدم (( زندگیم آنجا زیر آوار مانده، برید کنار )) و یکراست جلو رفتم. معلوم نبود موشک کجا خورده، چند خانه روی هم آوار شده بودند. زیرزمین در انتهای خانه بود. مردی که سراپایش خاکی بود گفت:(( جز جسد یک پیرزن کسی را پیدا نکرده اند))  بنابراین تقاضای بیل مکانیکی کرد. فریاد زدم (( نه ، نه ، آنها دیشب همین جا زیرزمین همین خانه بودند)) و به طرف جایی که به نظرم زیرزمین بود رفتم. آنقدر آجر و آهن و خاک در آنجا تلمبار شده بود که هم سطح بام خانه های اطراف بود. مغازه ام را هم کمی دورتر که سقفش ترک برداشته بود می توانستم ببینم. گروه امداد در همان محل مشغول شدند. در حالیکه فریاد می زدم، ابراهیم، ابراهیم، آجرها را به کناری می انداختم و به دنبال روزنی بودم که از آن صدای ساز بگوش می رسید.

(( گوش کنید ))

(( خیالاتی شده ، بگید بیل مکانیکی را بیاورند ))

(( نه ، خوب گوش کنید ، آن ها هنوز زنده اند . ))

(( بلخره باید جایی را حفاری کنیم ، بهتره از کنار دیوار شروع کنیم . ))

(( راست می گه اینجا از این گوشه صدای ساز میاد ))

به سرعت به آن گوشه رفتم ، حالا به وضوح صدای ساز شنیده می شد ، معلوم بود که هر دو با هم می زنند. به سرعت آوار را کنار می زدم ، راهی در حال باز شدن بود. پله های زیرزمین از زیر خاک نمایان می شد. نوای تنبور مثل مخملی روی خرابی ها موج می زد. فریاد زدم ابراهیم و از میان خاک و تیرگی ابتدا ابراهیم و سپس استاد در حالیکه سراغ زنش را می گرفت بالا آمدند. و در میان صلوات جمعیت ابراهیم فریاد می زد (( این ساز ما را نجات داد .)) 

19/1/75

اردشیر

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد