-
ماسه وکف
پنجشنبه 7 خردادماه سال 1388 20:06
ماسه و کف اردشیر نورایی خلیل جبران ترجمه ی بر این ساحل ها قدم می زنم مدام در میان ماسه و کف ، مد جای پایم را پاک خواهد کرد . باد می دمد بر کف تا محو لیک دریا تا ابد با ساحلش برجاست - . زمانی دستم را پُر کردم از مه هان، چون باز کردم کرمی بود بجای مه بستم و دوباره باز کردم، دیدم در آنجا پرنده بود بستم و دوباره باز کردم...
-
مقدمه ماسه و کف
پنجشنبه 7 خردادماه سال 1388 19:53
مقدمه یکی از پرفروشترین کتاب های قرن 20 مجموعه ای یک جلدی از نظم و نثر پیرامون مذهب مرگ، عشق، کار و موضوعات دیگر در حوزهی وجود بشر است . بنام « پیامبر » (The prophet) که توسط خلیل جبران مقاله نویس ،نقاش ، داستان پرداز و شاعر عرفانی نوشته شده است . ا شعار او به دو زبان عربی و انگلیسی سروده شده است . جبران در بشری...
-
نقدی بر ....خیلی خوشبختم خانوم صادقی !
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 19:20
ردشیر نورایی رمان خیلی خوشبختم خانوم صادقی در سال 1384 ظرف مدت 3ماه تالیف شده است.کتاب در 20 فصل وحدود سی و سه هزار کلمه نوشته شده و توسط انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر شده است. از منظر کلی و نگاهی دور به داستان...با ماجراهای پسر تازه بالغی روبرو هستیم که علیرغم سئوالات مکرر درباره تغیرات روحی و جسمی ناشناخته...
-
نازنین
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 19:18
نویسنده اردشیر نورایی اینجا فقط یک بیابان است و من زائری خسته. _ برای رفتن به دولت آباد کدام خط را باید سوار شوم؟ مرد قبل از اینکه سر بلند کند لبخند تلخی زد و گفت: _ آن طرف بلوار، تقریباً سیصدمتر دورتر از سید فاطمه مستقیم از میان پارک می توانی عبور کنی . پشت سر، آشوب زنانه ای بلند بود. _ گفتید چند متر ؟ _ سیصد متر ....
-
محبوبه
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 19:17
نویسنده اردشیر نورایی _ لعنتی ها ، مگر دنیا یخ زده ! آب گرم بیاورید . هر چه اصرار کردند بیرون نرفتم، می خواستم برای آخرین بار آن محبوبه ی آبی عریان را که روی بازوانش آرمیده است، ببینم. پرده ی شفاف آب روی پیکرش گسترش می یافت غسال با لجاجت عوراتش را می فشرد و محبوبه را پیچ و تاب می داد. نا باورانه او را دیدم! تا سینه از...
-
قسمت
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 19:16
نویسنده اردشیر نورایی بعد از بیست سال انتظار مرادعلی نوه ی عبدالعلی خان، پست ریاست بانک شعبه ی مرده شور خانه را به چنگ آورده بود. اول صبح پیکانش را پیاده رو، چسب نرده های بانک پارک می کرد. همینکه خواست پیاده شود، زنی به در ماشین خورد و روی زمین ولو شد. چادر زن پهن شده بود وصورتش از میان مقنعه ی سیاه مثل قرص ماه می...
-
روحی
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 19:11
نویسنده اردشیر نورایی همینکه به خودش آمد، توی راهروهای محکمه سرگردان بود. نمی دانست به کدام شعبه باید برود،اما می دانست بزودی صدایش می زنند. با تعجب به دستهایش نگاهی انداخت جوان شده بود.به سرعت از پله ها بالا رفت، صف طویل متهمین به شکل غم انگیزی در سرتاسر راهرو امتداد داشت. دزدکی به یکی از اتاق ها سرک کشید. بوی بدی را...
-
دلتنگی - اردشیر نورائی
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 13:07
آفتاب بالا آمده بود، دستی به چشمانش کشید، نفس عمیقی فرو داد، نگاهی به اطراف انداخت همه چیز مثل روزهای دیگر آغاز شده بود. بوی گلهای بهاری همه جا را پر کرده بود. بویی که او را به یاد علفزار بی انتهایی می انداخت، که به محض رسیدن در آن غوطه ور شده بود.جهانی پر از سبزی و رنگ، رنگ گلهای شبنم زده، که برگهای پنهانش سر به زمین...
-
تنبور
سهشنبه 5 خردادماه سال 1388 12:52
بعد از حوادث سال شصت و یک خیلی ها فراری شدند. خیلی ها هم به زندان افتادند. در حالیکه من با جابه جایی مختصر و آرامشی که ذاتاً داشتم در گوشه ای از تهران به سلامت زندگی را می گذراندم. کار تازه ای را شروع کرده بودم. حس می کردم آدم دیگری هستم که در مملکتی غریب زندگی می کنم. در حرفه ی جدیدم که عینک سازی بود مهارت پیدا کرده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 فروردینماه سال 1388 18:57
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورت گر چین باشد به زودی دراین وبلاگ آثار و نظرات آقای اردشیر نورایی نگاشته می شود. برای ارتباط با ما از این آدرس استفاده نمایید: kelk.blogsky@gmail.com